یادمه تو آخرین روزهای مجردیم ذهنم خیلی درگیر این بود که الان چی بدست میارم و چی از دست می دم، یه اضطراب وحشتناکی به جونم افتاده بود که نمی دونستم باهاش چی کار کنم. الان دو ماه از اون روزا می گذره و خوشبختانه چیزی بدست اوردم که مدتها بود دنبالش می گشنم اونم "آرامشه". این اصلا معنیش این نیست که الان دیگه همه چیز عالیه، نه، همه مراحل زندگی مشکلات خودشونو دارند، شاید حتی چون الان  مسئولیتم بیشتر شده، نگرانی هامم چند برابر شده باشه ولی با این حال از تصمیمی که گرفتم راضیم چون می دونم توی دنیای به این بزرگی یه جا هست که توش عمیقا به آرامش می رسم و اون آغوش عادل. 

دارم با تمام ابعاد وجودم تلاش می کنم که این روزا و این حس و یه گوشه قلب و حافظ‌ام ذخیره کنم چون خیلی می ترسم این احساس قشنگ رو یه روز فراموش کنم و ...

پی نوشت:

شاید تو زندگیم هیچ وقت این قدر از نوشتن فاصله نگرفته بودم. توی این چند ماه کلی اتفاق افتاده که با تمام وجودم دوست داشتم دربارشون بنویسم به خصوص در مورد احساسم به عادل. ولی از طرف دیگه نمی خواستم از این نوشته های آبگوشتی عاشقانه بنویسم و قلمم اون قدر خوب نبود که بدون اینکه درگیر ابتذال و کلیشه بشه، بتونه احساسی واقعیم رو توصیف کنه. برا همین ترجیح دادم این احساس رو کاغذ نیارم و  شاید این فاصله ام از نوشتن هم از همین جا اومد که نتونستم درباره عمیق ترین احساس زندگیم بنویسم.

 

/ 10 نظر / 16 بازدید
زری ناز

درووود امیدوارم موفق و شاد باشی.

ouife

adidaaaaaaaaaaaaaam:X Omidvaraamm hamisheeye hamisheeeee in hesso dashte bashiii:X

خوشحالم، هم به خاطر آرامشت وهم به خاطر اینکه دوباره نوشتی و با هر دو حرفت هم موافقم! هم آرامشی که یه همسفر خوب به آدم میده و هم دوری کردن از بیان احساساتی که شاید زیباییش تا زمانی که ناگفته مونده و شاید توصیف اون حس به نوعی دربند کردنش هم هست خرم باشی دوست :)

طیبه

عزیزم خیلی خیلی خوشحالم که بالاخره یه بارم که شده تو وبلاگت حس قشنگتو منتقل کردی[ماچ].کم کم داشتم به این نتیجه میرسیدم که همه ی وبلاگت حس غم داره.همیشه آروم باشی[بغل]

آهوی محتضر

تازه الان اومدم و دیدم که آپ کرده بودی... [ناراحت] خوبه... خیلی خوشحالم... خیلی خیلی خوشحالم که آرامشت رو پیدا کردی عزیز دلم...

مائده

پریناز عزیزم از دیدن نوشته ات بسیار شاد شدم خیلی اتفاقی توی جستجوی وبلاگ قدیمی ام، دوباره آدرست رو پیدا کردم :) خیلی حیف وبلاگم بود که مجبور شدم حذفش کنم حالا برای گم کردن اون همه دوستی که اونجا داشتم دارم غصه می خورم.... به خاطر حسی که داری بینهایت خوشحالم و امیدوارم همیشه ی عمرت این حس رو در کنار عادل داشته باشی براتون آرزوی خوشبختی و سلامتی می کنم

اردشیر بابکان

درود بر شما دوست عزیز اگر علاقه دارید من در وبلاگم مطلب کوتاهی درباره پیروزی نهایی راستی بر دروغ(فرشکرت frash kart) از دیدگاه زرتشت نوشتم لطفا" اگر علاقه دارید آن مطلب را بخوانید و دیدگاهتان را بیان کنید با تشکر از شما دوست عزیز[گل]

امیر

سلام..خوبید سایت جدید راه اندازی شد لینک عضویت http://360forlove.mixxt.org/networks/join/signup لینک گروه در فیس بوک http://www.facebook.com/pages/Farsi-dating/193295407356939

ابراهیم

داشـــــتی احســـــاس یاس و نسـترن داشتیـــــم ما پــــاس یاس و نسـتـرن یاس چـــــون بالیـــــد بر بالیـــــن تو نــــســـــترن روئـــــید در آئـیـــــن تو یاس چـــــون در جان تو روئیده بود نسترن دســـــت تو را بوســــیده بود یاس در آغــــوش تو سُر خورده بود نستــــرن با جان تــو بُر خورده بود یاس از پیـــــشانی ات کــد می گرفت نستـــــرن جشـــــن تولّـــد می گرفت یاس وقتـــــی قبـــــله ی تو جام بود بــا تـــــو در تکبــــــیرة الإحرام بود نستـــــرن در چشــــم تو مهتاب دید یاس آغـــــوش تــو را در خواب دید نستـــــرن بــــا روح تو پیوند داشت یاس مانـــــند تو خویشــــاوند داشت نستـــــرن گلخـــــند لبـــهای تـو بود راز دار نیمـــــه شــــــب های تو بود نسترن سجّـــــاده ات را پهــــــن کرد نستـــــرن میخــــانه ات را رهن کرد نســترن هر چند چون تو خاکی است مثـــــل روح پاک تـو افـــــلاکی است یاس می شـــــد محـــو در لبخند تـــو نســــترن می بست بـــازوبنـــــد تــــو نستــــرن از باده ی تو مست شـــــد یاس در سجــــاده تـــــو هست