فرار

تصمیم گرفتم فرار کنم ، برا همین شروع کردم دویدن. می خواستم به سرعت از اون جا دور بشم. مهم نبود کجا، فقط می خواستم برم.

رفتم و رفتم تا به نفس نفس افتادم و تازه به فکر افتادم که واقعا به کجا می خوام برسم و یا اصلا تا کی می تونم همین طوری بدوم ؟

هر چی بیشتر فکر می کردم کمتر دلیل برا دویدنم پیدا می کردم، فقط می دونستم که هنوز از چنگ اون چیزی که ازش فرار می کردم راحت نشدم، برا همین سعی می کردم با سرعت بیشتری بدوم و نگذارم این فکرا مانع ادامه راهم بشه .

این قدر ادامه دادم و دادم، تا از پا افتادم و شروع کردم ضجه زدن!

من فرار کرده بودم، این همه راه رو دویده بودم تا خوشحال تر باشم ولی حالا چی؟
به خاک افتاده بودم، خسته و داغون!!!!  

/ 11 نظر / 19 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مورچه

من وقتی اینطور بودم کلی سوال تو سرم بود "همون جایی که بودم بهتر نبود؟ اینجایی که هستم کجاس؟ اگه ادامه بدم چی می‌شه؟ به کجا می‌رسه؟ارزششو داره؟" در حالی که سوال مهمتر این بود که از زندگیت چی می‌خوای یا زندگی به چه دردی می‌خوره؟ می تونی به بعد دیگه‌ی قضیه هم نگاه کنی. زندگی از تو چی می‌خواد یا اینکه به چه دردی می‌خوری؟ حل شدن هر کدوم یه بخش از جواب اون سوالا بود نگاه کن، بیشتر از همیشه، خارج از این قابی که گرفتی جلوی چشمات

خودم

اول اینکه بهتر آن ست شما با خود مسابقه ندهی. اما بعد، شما این کابوسی که به تصویر کشیدی می تونه مال یه شب تا صبح، چند ساله گذشته، یا اگه یه نگاهی به دیگران کنی برای همه عمر باشه. همون حرفهای گذشته: همه چی هست، مطلوب شما چیه؟ تحمیل جامعه و به صورت کلی تر محیط، نتیجه ش معلومه، همینی میشه که نوشتی. به اصطلاح فکر هایی هست بی توجه به اینکه از کجا آمده، و راهی هست برای رفتن بی آنکه شروع روشنی داشته باشه. اون گریه از خستگی راهپیمایی در راهی نامعلوم، یه عکس العمله، حداکثر خود آدم رو متوجه می کنه: ای بابا! توی این راهی که من می رم خودم توش جایی ندارم. بر خلاف نظر خانم/آقا مورچه، لازم نیست ببینی زندگی که معادلش فعلا همین دنیاست ازت چی می خواد، روشنه: همه چیزت رو می خواد، بدون اینکه چیزی بهت بده. در پایان هم بدون اجازت رهات می کنه که بری، بعدشم هر اثری از تو رو خودش رو، در خودش نابود می کنه، تا بتونه برای بعدی اغواگری کنه. بیا قبل از اینکه اون تو رو ول کنه، تو ولش کن. باز بر خلاف نظر مورچه، دیگه زیاد نگاهش نکن، اصلا یه مدت چشمات رو ببند. یه خونه تکونی دوباره و یه اندیشه نو، می تونه آغاز یه راه بی پایان، آمیخته با آرام

خودم

یه خونه تکونی دوباره و یه اندیشه نو، می تونه آغاز یه راه بی پایان، آمیخته با آرامش در یه مسیر جدید و شاید ابدی باشه. راهی که آرامش درونی از مشخصه های ضروریشه. خب دیگه محیط به شکل فعلیش جایی در اون نداره. تا اون موقع که بشه فهمید بالاخره قضیه چی بود یا چی هست، میشه به یه حداقلی از هر چیزی: دیدن، شنیدن و ...، قانع بود و بعد از رسیدن، در یک تصمیم گیری مجدد، حداکثر از هر چیز رو خواست. همه اون چیزایی که فکر می کنی هست به دستت می یاد، ولی چون از تو نیست، با تو نمی مونه. آخرش چیزی دستت رو نمی گیره. اون موقع دیگه نیرویی نمونده تا خرجش کنی. یه حسرت عمیق و گریزناپذیر چیزی نیست که آگاهانه کسی دنبالش باشه یا انسان عاقل در مسیرش قدم برداره. توی این بیکرانه، جا و مکان نمی تونه معنی داشته باشه، که بخوای به جا و مکانی برسی یا نرسی. ولی یه کاری میشه کرد، توسعه و تقویت این آگاهی به خودت، تا این خود رو از نا خود جدا کنی. می خوای کابوس شبانه و سالانه، جاودانه نشه؟ همه این رسیدن و نرسیدن و اهداف و ...، ول کن، خلاص میشی. هیچکدوم از این حرفها هم نمی تونه باعث بشه، نیازمندیهای روزانه، مثل خوردن، خوابیدن، خندیدن و ...، رو نادیده بگیر

خودم

هیچکدوم از این حرفها هم نمی تونه باعث بشه، نیازمندیهای روزانه، مثل خوردن، خوابیدن، خندیدن و ...، رو نادیده بگیری. اونم عاقلانه نیست. درسته همه چی درسته، ولی کی چقدر با این درستی هم-گام هست، یه مساله دیگه ست.

پویا

خب بعدا که خستگیت در رفت تازه ارزش فرارتو می فهمی! مطمىن باش!

میترا

هنوز درکت نمی کنم...هنوز در حال دویدنم [ماچ]

محبوبه

تقریبا 5-6 سال پیش خبری بهم رسید که هنوزم هم از فکرش در نمیام :"خودکشی نوجوونی که به پوچی رسیده بود".خوب اون موقع زیاد به این مسائل فکر نمی کردم که برای چی به دنیا اومدم و به دنبال چی هستم فکر می کردم تو دنیا اون قدر چیزای زیبا داره که فکر عدم زنده بودن رو از سرم دور می کرد. اما الان این حسو ندارم معنای زندگی رو نمی دونم و اینکه اصلا برای چی زندم . به خدا رسیدن یعنی چی ؟ کامل شدن یعنی چی؟ همیشه 1 غمی دارم که عذابم میده و اون اینکه بعضی انسانها مثل مولانا چطور به اون درک می رسن اما من هر چی تلاش می کنم کمتر به جلو حرکت می کنم اما وسط این ناکامی به 1 نتیجه ای رسیدم و اونم اینکه ناخوداگاه به سمت خدا کشیده میشم هر چقدر هم که بخوام خودمو ازش دور کنم.

میلاد

5/2/1388 نوشته بودی خسته شدی از کسایی که اسم نمی نویسن ء در هر صورت مثل همیشه فوق العاده بود ف موفق باشی ء روزت هم مبارک باشه عزیز...

خودم

نادر امینی

ح

دچار یک سانسور بزرگ شده ام ---------حتی اینجا پریناززززززززززززززززززززززززز