خط کش

زندگی از یک جایی به بعد خط کشش را می آورد و تکلیف همه چیز را روشن می کند. خط سیر هر کسی را معلوم می کند و جایی برای بچگی باقی نمی گذارد.

پی نوشت :

....

/ 16 نظر / 17 بازدید
نمایش نظرات قبلی
خودم

موافقی زندگی بیرون شما معنی نداره. معانی هم که ازش استخراج می کنی، دریافتهای شخصی خودته. بیا و این روشهای استخراج رو به زمان و روز خودت تبدیل کن، شاید چیزای بهتری از توش در بیاد. بعد از این تکالیف مشخص، اونی رو که دوست داری انتخاب کن. اولین نتیجه ای که از هر صورتی می گیری، لزوما آخرین که نیست. ببین سن و سالت هرچی باشه، نمی تونی از خود دائما سیار و البته ثابت خودت فرار کنی. برچسب بچه و بزرگ و کوچک و پیر و جوان شما را از این حرکت دائمی باز نمی داره. بهتره یه مدتی به جای اینکه به تغییر توجه کنی با تغییر همراه بشی، ببینی چیه، چه شکلیه، منظورشون چیه. اجتماع اصالتی نداره تا هویتی به کسی بده. اینهمه آدم تو اجتماع بودن و حالا نیستن، به کدمشون فکر می کنی؟ کی از تو یاد می کنه؟ رو زمین نباشی چه کسی از تو یاد خواهد کرد؟ این اجتماع یا هر اجتماعی، از کسایی مثل خودت درست شده. یه مجموعه سیب خراب و سالم داریم، بذاریمشون بغل هم یه اجتماع سالم ازشون در می یاد؟ یا بقیه هم خراب می شن. حالا توی آدما که به این سادگی و خشونت نیست. ممکنه یه آدم سالم پیدا بشه و همه رو سالم کنه. ولی اول خودش سلامته و مهمتر اینکه می دونه سلامته. حتما

خودم

حتما اون چیزی که اسمشو میذاری جامعه، روی شما اثر می ذاره. ولی هیچ کسی اندازه خودت که نمی تونه روی خودت اثر بذاره. از اون بچه گی تا الان که به هر بزرگی که هستی، می بینی همه کار ها و تصمیم های بزرگ زندگیت بیش از هر کسی از خودت بوده. یعنی اگر خودت رو از موضوعهای مرتبت با خودت حذف کنی، می بینی اصلا موضوعی باقی نمی مونه که بشه ازش حرف زد. می بینی اصل خودتی. اون اجتماع چیه و کیه من نمی دونم. یک یک سازنده هاش وجود و معنی دارن، ولی مجموعه شون معنی خاصی نداره. اون توانی که فهم شما رو می سازه، برای جاهای بهتر از اجتماع موهومی خرج کنی، شاید به نتایج بهتری برسی. ببین شما واقعا چی می خوای که مربوط به خودت باشه، هویتت همونه. اجتماعه؟ چیزی نخواهی بود. خودتی؟ می تونی همه چی باشی و نباشی.

سرو ناز

ماه من ! چشمهایم را بستم مثل همیشه رویایی شیرین با تو به جاده بی انتهای عشق رسیدم از ابتدای جاده من و تو , هم قدم شدیم درختان انتظار را یکی پس از دیگری گذراندیم به باغ بزرگ دیدار رسیدیم آنقدر این باغ زیبا و دلپذیر بود که دلم میخواست همینجا بمانیم افسوس که گذر زمان مجبورمان کرد که به راهمان در جاده عشق ادامه دهیم باز هم درختان انتظارو باز هم بی قرار ِ دیدار ِ تو خوشحالم که با من در این جاده همراه و هم قدمی دعا میکنم که دوباره زودتر به باغ بزرگ دیدار برسیم [گل][گل][قلب]

مورچه

:) "لج" کلمه‌ی جالبی است، کاری که آدم وقتی خودش آن را انجام می‌دهد دیگری را از آن منع می‌کند! مثل من که لج کرده‌ام الان! راستش را بخواهی یک چیزی را آن وسط جا گذاشتم. زندگی ماهیتی جز تو ندارد و تو ماهیتی جز اندیشه‌ات. اگر حس می کنی زندگی‌ات از آن چیزها تشکیل شده اندیشه‌ات را از آنها ساخته‌ای. زندگی‌ات یعنی حیطه‌ای که تو از عالم درک می‌کنی و اندیشه‌ی تو این حیطه را می‌سازد. خود خودت. برای همین می‌گویم خط کش دست توست. من که همیشه لج دارم سر این حرف! اما یک چیز دیگر هم برایم جالب است که تو کی دست از لج بازی ‌ات برمی‌داری و به جای اینکه مدام انگشت پایت را بزنی توی آب شیرجه می‌زنی و در سکوت و زیبایی غواصی می‌کنی...؟

آهوی محتضر

ترجیح می‌دم هیچ حدسی نزنم و به این نگرانی‌ها بها ندم... دست‌کم تا فردا...

محمدرضا

به نظر من این ما هستیم که گاهی قافیه رو می بازیم و اجازه می دیم زندگی برامون تصمیم بگیره.

Amin K

بچگی نکردم تقریبا که بدونم حالا که نیست یعنی چی...

پری ناز

نمیدونم بازم نظر بدم یا نه!هر بار میام تو میری تا یه مدت!!

محبوبه

نوشته هات زیباست همیشه با خوندنش به فکر فرو میرم این بهترین هدیه است . خوشحالم که فکرت سطحی نیستو وبلاگت پرباره. تبریک.این لینکو ببین برای من پر از آرامشه امیدوارم برای تو هم همین طور باشه. goftegubaostad.com

احسان

سلام ...چند سالی بود اینجا سر نزده بودم....اون موقع اسم وبلاگت یادداشت های یک دختر 16 ساله بود...برم بخونم ببینم بعد 3 سال چه تغییراتی کردی....