سالروز تو!
ساعت ۱:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۱  

نمی‌دونم باید از کجا شروع کنم. امروز روز تولدته و خیلی دوست دارم برایت بنویسم و با اینکه مدتهاست دارم به این که چی بنویسم فکر می‌کنم، بازم نمی‌دونم که باید چه‌طوری شروع کنم. ولی بگذار اول برات روشن کنم که اینایی که قراره بنویسم برای این نیست که الکی روز تولدت خوشحالت کنم و یا به بقیه نشون بدهم که خیلی خوشبختم، خودت می‌دونی که چه‌قدر این وبلاگ برایم حرمت داره و فقط قراره از عمق وجودم توش بنویسم.

نمی‌دونم دقیقا باید از کی تشکر کنم که تو 24 سال پیش توی این روز به دنیا اومدی، مامان و بابایت، خدا و یا خودت. در هر حال تو به دنیا اومدی، بزرگ شده و امروز کنار همیم و من از هیچ چیز به این اندازه مطمئن نیستن که حضور تو کنارم، بزرگترین لطف و نعمت زندگیمه.

 وقتی برمی‌گردم به این مدت رابطه‌مون نگاه می‌کنم، حتی قبل از این‌که رابطه‌مون شروع بشه اون روزایی که از دور می‌دیدمت و می‌دونستم دوستم داری، تنها چیزی که می‌بینم احساس خوب و شادیه. برا همین هم دلم می‌خواد به خاطر همه‌ی این‌ها توی این روز از یکی تشکر کنم و کی بهتر از خودت که توی این مدت همه چیزمو تحمل کردی و هیچی تو مهربونی برایم کم نگذاشتی.

شاید خودت هم باورت نشه که ورود تو به زندگی من، چه‌قدر احساس من به دنیا و آدم‌هایش و مهمتر از همه خودم رو عوض کرد. من آدمی بودم که خیلی وقتها تو پیله‌ی تنهایی غمناک خودم فرو می‌رفتم، نه این که تنها باشم همیشه کلی آدم‌های خوب کنارم بودن ولی من اون پیله رو خیلی دوست داشتم، تو اومدی و با حضورت روز به روز اون پیله محو و نابود شد، طوری که یکدفعه متوجه شدم دیگه خبری از اون پیله نیست.

نمی‌دونم چرا حالا که دارم اینو رو می‌نویسم، این‌قدر بغض دارم در حالی که باید خوشحال باشم آخه امروز سالروز همه‌ی دنیای منه.


 
ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۱٤  

یادمه تو آخرین روزهای مجردیم ذهنم خیلی درگیر این بود که الان چی بدست میارم و چی از دست می دم، یه اضطراب وحشتناکی به جونم افتاده بود که نمی دونستم باهاش چی کار کنم. الان دو ماه از اون روزا می گذره و خوشبختانه چیزی بدست اوردم که مدتها بود دنبالش می گشنم اونم "آرامشه". این اصلا معنیش این نیست که الان دیگه همه چیز عالیه، نه، همه مراحل زندگی مشکلات خودشونو دارند، شاید حتی چون الان  مسئولیتم بیشتر شده، نگرانی هامم چند برابر شده باشه ولی با این حال از تصمیمی که گرفتم راضیم چون می دونم توی دنیای به این بزرگی یه جا هست که توش عمیقا به آرامش می رسم و اون آغوش عادل. 

دارم با تمام ابعاد وجودم تلاش می کنم که این روزا و این حس و یه گوشه قلب و حافظ‌ام ذخیره کنم چون خیلی می ترسم این احساس قشنگ رو یه روز فراموش کنم و ...

پی نوشت:

شاید تو زندگیم هیچ وقت این قدر از نوشتن فاصله نگرفته بودم. توی این چند ماه کلی اتفاق افتاده که با تمام وجودم دوست داشتم دربارشون بنویسم به خصوص در مورد احساسم به عادل. ولی از طرف دیگه نمی خواستم از این نوشته های آبگوشتی عاشقانه بنویسم و قلمم اون قدر خوب نبود که بدون اینکه درگیر ابتذال و کلیشه بشه، بتونه احساسی واقعیم رو توصیف کنه. برا همین ترجیح دادم این احساس رو کاغذ نیارم و  شاید این فاصله ام از نوشتن هم از همین جا اومد که نتونستم درباره عمیق ترین احساس زندگیم بنویسم.

 


چه کنم در این باتلاق درماندگی؟
ساعت ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٦  

"چگونه می توان زیست و مانند یک آدمیزاد زندگی کرد، که برای آدمیزاد ماندن باید مبرا از ایشان باشی و برای آدمیزاد بودن نمی توانی همیشه تنها به سر بری و چه می توان کرد در این باتلاق درماندگی؟ انسان من کجاست؟ نه خدای مرا باقی گذاشتند تا دل به او آرام بدارم و نه انسان را به قرار وانهاده اند تا به آن امید بندم. اکنون من چه کنم در این باتلاق درماندگی، در معرض چشمان وقیح و دهان های حریص و زبان های دروغ و چهره های ریا؟"

                                                    خاطرات محمود دولت آبادی "نون نوشتن"

چند هفته ای هست که با خودم درگیرم!

مدام می شینم با خودم سبک و سنگین می کنم که برا چی دارم زندگی می کنم، نه اینکه بخوام از این ادا و اطوارها روشنفکری در بیارم، واقعا به یه نقطه‌ای رسیدم که تمام دلیل‌هایی که یه زمانی برا ادامه دادن داشتم، اعتبارشونو برام از دست دادند.

دارم دنبال دلایل جدید می گردم، ولی هر روز که می‌گذره بیشتر ناامید می‌شم روزی هزار بار با خودم تکرار می کنم: "مرده شور این زندگی رو ببرند!".

احمقانه است ! وضعیت الانم واقعا احمقانه است!

پی نوشت:

وبلاگم ٧ سالش شد!

 


کلمات کلیدی: درماندگی
23
ساعت ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢٠  

١٨:امروز ۱۸ سالم تموم شد.۱۸ سالگی که اصلا اونطوری که فکر می کردم نبود.

١٩:دلم می خواست تمام این ۱۹ سال عمرم و مثل کاغذ مچاله می کردم .وقتی یک سال دیگم می گذره حداقل باعث می شه برگردی یک نیم نگاهی به عقب بندازی و یک نظر به وضع الانت و اون وقت کلی غصه ات می گیره از این که چی فکر می کردی و چی شد.

٢٠:امروز روز تولدم بود!ولی خوشبختانه به قوله مامان این قدر امروز ((مشنگ)) بودم که خبری از این افسردگی ها که همه روزه تولدشون می گیرن نبود ! ولی جدا به نظر میاد دو دهه از سنم گذشته و هنوز...

٢١:فکر کن ۲۱ سال پیش توی این روز به دنیا نمی امدی!فکر کردی چی می شد ؟مطمئن باش هیچی از دنیا و آدم های اطرافت کم نمی شد .

٢٢: ...

                                                   ***************

می خوام بنویسم که یادم بمونه تولد  ٢٣  سالگی از  همه تولدهای زندگیم وحشتناک تر بود به طرز فوق العاده ای خسته و تنها بودم .

می خوام بنویسم تا یادم بمونه همیشه باید انتظار بدترشم داشته باشم . تو تولد ١٨ سالگیم ، همون سالی که فکر می کردم چون کنکور دارم سخت ترین سال زندگیمه ، حتی به ذهنمم خطور نمی کرد ۵ سال بعدش وقتی حتی ارشدم قبول شدم ، این قدر به هم ریخته باشم که هزار باز آرزوی همون سال و با همه ی سختی هاش بکنم.

 


فرار
ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۱۳  

تصمیم گرفتم فرار کنم ، برا همین شروع کردم دویدن. می خواستم به سرعت از اون جا دور بشم. مهم نبود کجا، فقط می خواستم برم.

رفتم و رفتم تا به نفس نفس افتادم و تازه به فکر افتادم که واقعا به کجا می خوام برسم و یا اصلا تا کی می تونم همین طوری بدوم ؟

هر چی بیشتر فکر می کردم کمتر دلیل برا دویدنم پیدا می کردم، فقط می دونستم که هنوز از چنگ اون چیزی که ازش فرار می کردم راحت نشدم، برا همین سعی می کردم با سرعت بیشتری بدوم و نگذارم این فکرا مانع ادامه راهم بشه .

این قدر ادامه دادم و دادم، تا از پا افتادم و شروع کردم ضجه زدن!

من فرار کرده بودم، این همه راه رو دویده بودم تا خوشحال تر باشم ولی حالا چی؟
به خاک افتاده بودم، خسته و داغون!!!!  


خط کش
ساعت ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢٥  

زندگی از یک جایی به بعد خط کشش را می آورد و تکلیف همه چیز را روشن می کند. خط سیر هر کسی را معلوم می کند و جایی برای بچگی باقی نمی گذارد.

پی نوشت :

....


 
ساعت ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢۳  

تو نبودی من به سوگ من نشستم.

پی نوشت :

...


 
ساعت ۱:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۸  

بدجوری دلم گرفته.

در به در  دنبال  یه  نفر می گردم یکم باهاش حرف بزنم ولی هر چه قدر  چشم می ندازم هیچ کس نیست. حتی اون دفتر بنفشه، که چند ماه پیش تو شهر کتاب عاشقش شدم و اوردمش خونه تا سنگ صبورم بشه، رو هم تهران جا گذاشتم.

اینه که پناه میارم این جا، اما این جام زبونم قفل می شه! نمی دونم باید از کجا شروع کنم و جلوی این همه چشم نامحرم از کدوم غصه ام بگم.

ولی نمی دونم چه سری داره که همین که شروع می کنم به نوشتن احساس سبکی می کنم بغضم می ترکه و ... 

خوب که فکر می کنم می بینم از در و دل کردن با فری و آیدین بهتره چون دیگه کسی نیست اشکامو ببینه و هی خجالت بکشم  که چه قدر حقیرم...

 

 

 


کلمات کلیدی: درد و دل
 
ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢٢  

نبودم!

شایدم بودم ولی  سخت در حال تقلا برای باز کردن یه جا برای خودم توی دنیا!

امشب دل تنگ شدم.

این روزا تازه معنی دلتنگی رو می فهمم تنهایی رو هم همین طور!

باورم نمی شه به همه ی آرزوهای یک سال پیشم رسیدم ولی اصلا خوشحال نیستم! 

                ***********************************

"اصل قضیه در آغاز آن است در دوست داشته شدن برای اولین بار. به ویژه نباید به آن فکر کرد، نباید در جستجویش بود، نباید آن را طلب کرد.دیوانه بودن و به دیوانه بودن اکتفا کردن، خندیدن با چشم های گریان و گریستن با لب های خندان، مردها را به سوی آدم جلب می کند، حاشیه ی جنون آن ها را به طرف خود می کشاند و فریفته ی آن کس می شوند که حتی دغدغه ی مورد خوشایند بودن به خود راه نمی دهد."

پی نوشت:‌ داشتم یه قسمت از زندگی این چند سالمو با خودم مرور می کردم.دیدم جدای از آدم هایی که اومدن و رفتن ، از من هیچ دیوونگی باقی نمونده. غصه م گرفت!


کلمات کلیدی: دیوونگی ،کلمات کلیدی: دلتنگی
آهای من گوسفند نیستم!
ساعت ۸:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۳/٢۱  

بیشتر از 10 بار آهنگ "سر اومد زمستون" رو گوش کردم و به خودم گفتم پریناز به زودی این کابوس تموم می شه، فقط کافیه ما فردا اراده کنیم بریم پای صندوقها. کافیه فردا برویم پای صندوق تا اعلام کنیم "ما گوسفند نیستیم!" که 4 سال هر بلایی بخواین سرمون بیاریم و احمق حسابمون کنید. 

کافیه بریم پای صندوق و یه "نه" بزرگ به شرایط موجود بگیم.

کافیه بریم تا نشون بدیم اون قدرها هم که اون ها تصور کردند ما ابله نیستیم که توی دوربین توی چشمای تک تک ما زل بزنند و بهمون دروغ بگند و ما صدامون در نیاد و هم چنان بشینیم توی خونمون!

 برای یک بار هم که شده این شعارهای بی معنای "با رای دادن این نظام رو تایید می کنیم" رو بندازید دور! داره به شعور شما توهین می شه و شما هم چنان نشستید و با سکوتتون اونها رو تایید می کنید!

مصطفی رحماندوست رو یادتون میاد ؟ همون که کلی شعر ازش توی کتابهای دبستانمون بود، چند روز پیش اومده بود اصفهان و یه حرفی زد که همین طور تو ذهنم تداعی می شه:

"گفت من نیومدم که از کاندیدای خاصی حمایت کنم، اومدم از حق خودم دفاع کنم و بگم مردم من خر نیستم!"

فردا تک تک ما باید از حقمون دفاع کنیم و با تمام وجود نه بگیم به کسایی که توی این 4 سال کشورمونو رو سرمون خراب کردند و با خودشون گفتند: "اینها که نمی فهند!"